هر روز زنهای زیادی برای مرد عشوهگری میکردند و مرد هیچگاه تنها نبود و از این جور چیزها.......
مرد دوست نداشت حرف بزند و دلش میخواست که زنها، چیزی راکه دوست دارد حدس بزنند.
فکر زنها:
مایه داره، خوش تیپ، دیدی چه قدی داره، مطمئن باش تورش میزنم.......( و یه عالمه فکرهای حموم زنانهای.)
فکر مرد: مطمئنا زن رویایی من بالاخره حدس میزند.....
فکر زنها: مطمئنا اگر ناز کنم و با ناز حرف بزنم با من نامزد خواهد شد، شنیدم مردها از زنهای ناز نازو بیشتر خوششون میاد. اسمی از پول نمیآورم تا فکر کنه من عاشق خودشم، من قدبلند و زیبا هستم از من خوشش میاد....من لاغر، من... مشهورم.من....زیبا.من....من....من..منمنمنمنمننننننننننننننننننننننن.
فکرمرد: احمقها، چرا حدس نمی زنید....
فکر زن ها: د، مردیکه پس چی می خای؟
فکرمرد: احمقها، چرا حدس نمی زنید.شما زنها حقتان است که دیه شما نصف است و قاضی نمی تونید بشیدو از این جور تبعیضها و حقتان است که فمنیست های جاهل بشین .بیاید حدس بزنید....
فکر زنها: هیچ
فکرمرد: احمقها من دارم پیر میشم
فکر زنها: به درک
فکرمرد: زنها، عزیزانم تو رو خدا بییاین، خیلی ساده است، چرا حدس نمی زنید....
فکر زنی وجود نداشت.
فکرپیرمرد: عزیزان احمق من، زنهای خودخواه و دوست داشتنی من، بی شرفها، من دارم می میرم.
زنی وجود نداشت
فکر پیرمرد در حال مرگ: ف ا حشه ها ی کثاف..............
پیرمرد تنهای تنها مرد و باز هم دوست نداشت حرف بزند.دختر بچهای حلقهی ازدواج را از مشتهای مرد مرده پیدا می کنه.
لبخند مسخرهای بر لبان روح پیرمرد.
دختر بچه پیشانی مرد مرده را بوسید و خوشحال از اینکه پولدار شده، آرام در بغلش خوابید.
روح پیرمرد حرف میزند:
کوچولوی لعنتی، تو هم که پول می خواستی. دلبند بی شرف من، فاحشهی کوچک من، اما تو حلقه را از مشتم خارج کردی.ادواج با من سهم توست.زودتر بمیر.از انتظار خسته شدم دوست دارم حرف بزنم و حدس بزنم تو چه میخای؟
دختر بچه لرزان از صدای روح، فرار می کند و پیرمرد آخرین گزینه را از دست میدهد.
پیرمرد: بی خود نبود که حرف زدن را دوست نداشتم.شما زنها فقط باید حدس بزنید و نباید هیچ کمکی بهتون بشه.احمق ها......